تبليغاتX
مغ احمدی
قالب وبلاگ

مغ احمدی
به وبلاگ مغ احمدی خوش آمدید  
چت باکس


پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است
به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم
او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟
آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.


موضوعات مرتبط: داستانها و حکایت ها
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:44 ] [ عیسی ]

چوپانی را پسری بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در (احصاء) شمارش و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند.

تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال  تلاش و کوشش و جد و جهد بالاخره پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد.

گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم  بود که هنوز نتوانسته  آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دو م و... بار ... هم موفق شود و نصف شب شد.

پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسر ش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟

پسر گفت: قبلاً  که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم  اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمارم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید.


موضوعات مرتبط: داستانها و حکایت ها
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ عیسی ]

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم،

خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!


موضوعات مرتبط: داستانها و حکایت ها
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:44 ] [ عیسی ]

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است .

فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

 

 

 


موضوعات مرتبط: داستانها و حکایت ها
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 10:36 ] [ عیسی ]

صبح را که آغاز می کنیم تا چه میزان در فکر شادی و شادمان کردن دیگران هستیم؟

 آیا اصلاً برنامه و تلاشی در این جهت داریم؟

آیا همانگونه که هنگام دیدار دوست و همسایه، چاق سلامتی گذرا و سریعی می کنیم ،
می توان با همان شتاب،  یکدیگر را شاد کنیم؟

آیا جکهایی که برای دیگران بازگو می کنیم واقعاً در جهت شاد کردن آنان است یا نمایش دادن خود؟

آخرین نفری را که شاد کردیم چه کسی بود؟

حیرت آور است که اگر از ما سوال شود برای شاد کردن دیگران چه اقداماتی باید انجام داد، به مانند یک کارشناس ، راهکارهایی را ارائه می دهیم، اما  خودمانیم براستی کدامین آنها را خود عاملیم؟

و تا چه هنگام باید در مقابل  پرسش "تا آدمی خودش شاد نباشد آخر چگونه می تواند دیگران را شاد کند؟" منفعل شد!!؟؟

با ذکر حدیثی از پیامبر این مبحث را به پایان می رسانیم.

"لبخند زدن تو به روی برادرانت ، برای تو صدقه است"


موضوعات مرتبط: داستان عبرت آموز
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10:58 ] [ عیسی ]
 

پیشاپیش سال جدید را به هموطنان گرامی تبریک عرض می نمایم.

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
 
آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 
نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
 
 
.

 

ای دل من گرچه در اين روزگار، جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
 

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

موضوعات مرتبط: عکسهای جالب
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:51 ] [ عیسی ]

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی از
آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.

 


موضوعات مرتبط: مطالب جالب
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:51 ] [ عیسی ]
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت  مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کاررا کردند.اوکلاه را ازسرش برداشت ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.
به فکرش رسیدکه کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه را از سرش برداشت ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.


موضوعات مرتبط: مطالب جالب
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 13:12 ] [ عیسی ]
 

یک نفـــــــر در ناز و نعمت ، با غذایی گرم و نرم

یک پدر با دســــت خالی ، با نگاهی غرق شرم

یک نفـــــــــر بر بالشی از جنس قو در خواب ناز

یک نفـــــــــــر بر پاره فرشی در اتاقی خفته باز

یک نفــــــــــــــر با بهترین نوع لباسش پر غرور

کودکی پایش برهـــــــــــــنه ، پیرهن زار و نمور

من چه گویم از دلـــم ؟ غرق سوالم ، بی جواب

این دلم آتش گـــــــرفت از غصه ،محتاجم به آب

موضوعات مرتبط: عکسهای جالب
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 13:7 ] [ عیسی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .